انتظار ... !

سلام به تمام دنیا سلام به ایران !! سلام به تمامی شیعیان .... عیدتون مبارک !! آره بازم منم اومدم که بترکونم ... !

             

دو تا خبر خوش دارم :

 

دومی رو اول میگم :

 چند روز پیش سر کلاس درس بودیم ( آره بابا تابستون هم ولمون نمی کنن  ) فیزک داشتیم که یهو در کلاس به صدا در اومد بعد دیدم معاون پرورشی مدرسه است اجازه گرفت و منو صدا کرد رفتم بیرون من هم بی خبر و منتظر و پر از شوق که چی شده ... که گفت : آقای احمدی خوشبختانه شما مقام کشوری آوردید در شعر  و الان به ما اطلاع دادن و شما از ۱۱ مرداد تا ۱۴ مرداد باید به اصفهان برید چون سازمان مراسم داره.... می رید یا نه ؟  منم همینطور مونده بودم توی حیرت و .... که آب دهنم و قورت دادم و گفتم : نمی دونم باید با پدر جان مشورت کنم که گفت: باشه مشورت کن و خبرشو بهم بده ....  ما هم خبر دادیم و ....     ( فلنگو بستی کجا ... ؟ ملینا هستی کجا ... ؟  ) که اینطور شد ... ! حالا هم خوشحالم که بعد از اون همه سختی و بیداری و خستگی یکی هم قدر ما رو دونست ! خدا رو شکر ... خدا رو صد هزار مرتبه شکر ...

اما خبر بعدی :

 بنده برای حضرت مهدی ( عج ) به عشق و عاطفه ی ظهورش همین دیشب یک شعر گفتم که امیدوارم آقا از ما راضی باشه و در نمازهاشون ما رو هم دعا کنند و برای من و تمامی شیعیان از خداوند بلند مرتبه طلب یاری کنند ....من که امید دارم به ظهورش اساسی ... ! انشالله که شما هم از این سیاه مشق ما خوشتون بیاد و لذت ببرید ... !

و اما :

این شعر رو من از اعماقم گفتم و ساعت ها روش فکر کردم دوستان اگه احیانا خوششون اومد بر ندارند ببرند هر جا که خواستن ... حاجی حاجی مکه... حداقل اگه توی وبلاگ یا سایتشون میذارند نام شاعرش رو هم درج کنند ... اصلا بحث ریا و این حرفا نیست من دوست ندارم زحمت بکشم و زحمتم به باد فنا بره ...!!  در ضمن این شعر در مجموعه ی پاییز آرزوها اثر این جانب درج شده و به ثبت رسیده ... پس یادتون نره چی گفتم !

 در پناه حق .

این شعر با عشق تقدیم حضرت مهدی ( عج ) و به تمامی شیعیان جهان اسلام و تمامی کسانی که امید به ظهور آن حضرت دارند ! با یک ذکر صلوات برای سلامتی ایشان شعر رو بخونید !

اللهم صلی علی محمد و آل محمد ( و عجل فرجهم )

 

انتظار ...!

هر لحظه نگاهم به در و ساعت دیوار

هر ثانیه فکرت به سرم ضربه ی تکرار

در غصه ی تنهایی و در حس نبودت

در حسرت وصل تو ویک لحظه ی دیدار

 

بیزارم از این ماندن در اوج ضلالت

بیزارم از این کوچه ی بمبست صداقت

من منتظرم منتظر لحظه ی وصلت

در کنج اتاقم که به طاق آمده طاقت

 

یک لحظه بگو با من دل خسته کجایی

ای مهدی موعود تو که یوسف مایی

جانم که به لب آمده جانم به فدایت

شاید نکند رفته و در عرش خدایی !

 

این جمعه ی دلگیر تو در حال عبور و

این قافله از دست پر از مهر تو دور و

در ظلمت و در غصه ی کمبود تو حیران

یک عمر پر از رفته در اندیشه ی نور و ...

 

هر لحظه به فکر تو و فردای حضورت

هر ثانیه در حسرت تابیدن نورت

آن کلبه ی معصوم دلت خانه ی ما کن

ای من به فدای دل و اعماق غرورت

 

بگذار که این فاصله از خود برهانیم

بگذار که با بودنت از یار بخوانیم

برگرد و بیا تا که جهان محو تو باشد

ما هم دگر از غصه در این راه نمانیم !

 

ای بودنت آرامش دنیای خیالم

ای بی تو چه دلداده پریشان شده حالم

من سوی توام سوی تو ای منجی دنیا

با تو چه عزیزانه در اعماق کمالم ... !

 

یا رب تو عنایت کن و دنیا به صفا کن

این قلب من از حسرت دیدار جدا کن

ای مهدی ما محض خدا فاصله بشکن

برگرد که ما منتظریم عهد وفا کن ... !

 

شاعر : مجید احمدی

 

جون مادرت این متنو تا آخرش بخون !!

یادمه قدیما وقتی میخواستی خونه بخری یا کرایه کنی یکی از مزیت هاش داشتن همسایه خوب بود . میگفتن اینجا محلیت داره . همه با هم آشنا هستن . تو محلی که من بزرگ شدم بعضی شبا همسایه ها  دور هم جمع میشدن ، عید دیدنی به راه بود و معمولا ما بچه ها هم که فقط بازی و سر و صدا تو حیاط . محرم و صفر که میشد نمیدونستیم عدس پلو بخوریم ، قورمه سبزی یا قیمه . تو ظرفای چینی گلدار همسایه ها با سینی برای هم  میبردن  . تو خیابون همه به هم سلام میکردن و سر صحبت  باز بود . زمان جنگ هوای همدیگر و داشتن و ........ .

اما حالا ... اولین چیزی که صاحب خونه با افتخار میگه اینه که ما الان چندساله اینجا هستیم هنوز همسایه هامون رو نمیشناسیم . اینجا کسی به کسی کاری نداره .....!!

واقعا چی سرمون اومده؟ با هر شان و شخصیتی می ایستیم تو صف نذری و هول می زنیم که دو تا ، سه تا ظرف یه بار مصرف بگیریم . میدونین چرا جدیدا نذری رو تو این ظرفا میریزن؟ چون همسایه رو نمیشناسیم . ترجیح میدیم غذا رو بگیره و بره . قدیما رسم بود تو ظرف نذری شکلات و شیرینی میذاشتن به نشونه  برکت برای  صاحب ظرف الان چی؟ شما ها  الان می دونین همسایتون سیر خوابید یا گرسنه ؟ شاد با غمگینه ؟ تو این وضع بد اقتصادی کاری براش می تونین بکنین یا نه؟

به خدا اسلام یعنی همینا. کجای قران نوشته  اگه بمب به خوتون ببندین و هموطن بیگناهتو بکشین میرین بهشت ؟ کجاش نوشته به هم محبت نکنین؟ کجاش ازمون خواسته دشمن همدیگه باشیم . ....؟

این روزا خیلی به اسلام فکر میکنم  به اونچه که هست و اونچه که باید باشه . به این جمله که وقتی امام زمان ظهور کنه دین اینقدر متفاوته که مردم باورش نمیکنن. کاری ندارم که شما به این چیزا اعتقاد دارین یا نه ولی اینا برای کسایی که اعتقاد دارن یا ندارن  علامت خوبی نیست .انسان دوست داره که محبت ببینه ،بهش توجه بشه و مورد احترام باشه . وقتی اینو از جامعه ی کوچیک  اطرافش نگیره ، اگه همسایه یه روز در خونه اش رو نزنه و نگه که بهش احتیاج داره ،به سواد یا تخصصش  ، اگه ترد یا بی محل بشه حد اقل کاری که میکنه اینه که اینا رو از جامعه ی بزرگ تر میگیره . جایی که شش میلیون میده ضبط و بلند گو برای پراید هفت میلیونیش میخره ،تو خیابون لایی میکشه  لباس عجیب مدل موی عجبیب تر .....

نتیجه این چند روز بررسی دین خودم این بود که از فردا هر کدوم از همسایه هامو که تو آسانسور دیدم بهش با لبخند سلام کنم . اگه سوار تاکسی شدم سلام کنم و خسته نباشید بگم ، خلاصه اینکه روز دیگران رو شاد کنم و از این انرژی مثبت که به من برمیگردونن لذت ببرم . شاد بودن خیلی راحته  شادی بخشیدن راحت تر . فقط فکر کنین که صبح از خواب بیدار شدین  با اعصاب خراب می خواین برین بیرون . چند نفر رو می بینین که با لبخند به شما سلام می کنن  بعد سوار تاکسی می شین و راننده با لبخند به شما صحبت مبکنه  وارد محل کار میشین و نگران نیستین که مراقب باشین کسی به خاطر هزار تومان زیر آبتون رو زده باشه . عصر هم میرین خونه و زنتون دیگه از تنهایی حوصله شون سر نرفته و کلی با همسایه که اومده و یه چایی باهاش خورده و رفته گفتن و خندیدن . بچه تون هم به جای اینکه دايم بهش بگن تو هفتاد متر جا از بابا بزرگ یاد بگیر ،آروم باش و بلند حرف نزن . با دوستش کلی بازی کرده و غرغر نمیکنه . خداییش زندگی راحت تر نمیشه؟ اگه فقط ما این کار و انجام بدیم و بچه هامون یاد بگیرن  میشه به آینده امیدوار بود . از خودمون شروع کنیم  ،عاشق زندگی و اطرافیانمون باشیم  . تضمین میکتم جز عشق درو نخواهیم کرد.

                            مجید احمدی

به یاد داشته باش با معرفت ...!

به یاد داشته باش ...!

سه چيز در زندگی هيچگاه باز نمی گردند :

زمان ، کلمات و موقعيت ها

   سه چيز در زندگی هيچگاه نبايد از دست بروند:

آرامش ، اميد و صداقت

 سه چيز در زندگی هيچگاه قطعی نيستند:

 رؤيا ها ، موفقيت و شانس

 سه چيز در زندگی از با ارزش ترين ها هستند:

  عشق ، اعتماد به نفس و دوستان

 

پس با معرفت :

 با ما به از این باش که با خلق جهانی

حکایت و روایتی که هر جایی نمی خونیش !

 سلام سلام صد تا سلام هزار و سیصد تا سلام همش سلام بازم سلام !

آقای محسنی مطلبمو درستش کردم حالا دیگه اخماتو وا کن ...!

آقا امروز داخل مدرسه بودیم و طبق معمول که در زنگ تفریح به سر می بردیم و بچه ها با هم شروع به صحبت و درد دل کرده بودند ! یکی از دوستای من که حدود ۳ سال سابقه ی دوستی داره ( اخلاقش هم یه کم ... نه ... نه ... دو کم گنده !!  ) یه حکایت گفت که خوشم اومد گفتم شما هم بخونید و بدونید بدک نیست هیچی خیلی هم خوبه !!  این دوست ما همون آقای مجتبی محسنی هستش که فردی بسیار بسیار تعصبی - خود شیفته - و ... ولی در کل بچه ی خوبیه ( البته آقا مجتبی من از شما بیشتر از بقیه انتظار دارم آخه من ... آره بگذریم ) خلاصه قصد ندارم زیر سوالش ببرم ولی خواستم در عالم رفاقت اگه مطلب منو می خونه بفهمه که من عاشق چشم و ابروش نشدم حکایتش و نوشتم بلکه فقط و فقط به دلیل قشنگ بودن حکایتش بود ! البته من به خاطر اینکه قبلا تو همین پست درباره ی توصیفش یه چیزایی نوشته بودم که بهش بر خورده بود ازش معذرت می خوام و امیدوارم که به دل نگیره و اینو باور کنه که از قصد نبوده و ....( ولی من خیال می کردم جنبه مجتبی بالاتر از این حرفا باشه ... خوب خلاصه منو حلال کن دیگه عزیز جون  )  دیگه من بیشتر از این سرتون و درد نیارم بریم حکایت و با هم بخونیم !!

بفرمایید خواهش می کنم

نقل می کنند : یه روز یه مرد مسنی داشت از کوچه ای رد می شد که یهو چشمش می خوره به یه پرنده که خونین و بی روح روی زمین افتاده بود و مرده بود ! این مرد نزدیک پرنده ی مرده میره و میگه : کیش !!! بعد پرنده از جاش بلند میشه و می پره تموم افرادی که دور و بر این مرد بودند میان سمت این مرد و دور و برش جمع میشن و تشویقش میکنن و مریدش میشن مثلا !!! خلاصه دو سه هفته ای می گذشت که روز به روز مریدای این مرد مسن بیشتر می شد !!!

تا اینکه این مرد مسن یک روز به همان کوچه ای که در آن پرنده را کیش کرده بود رفت ! و با کمال بی ادبی شلوار خود را پایین کیشد و در جلو چشمان مریدانش و اهالی محل شروع کرد به جیش کردن !! تمام کسانی که آنجا بودن به این مرد مسن شک کردند و از او فاصله گرفتند و این شد که روز به روز تعداد مریدان این مرد کمتر و کتر می شد تا اینکه یک روز یکی از مریدان حلقه به گوش این مرد مسن پیشش آمد و گفت : آخه سرورم تاج سرم این چه کاری بود که در کوچه کردی و آبروی خود را بردی و مریدانت را کم کردی ؟؟؟ مرد مسن پاسخ داد : همان بهتر که هیچ مریدی نداشته باشم ! مرد گفت : آخه چرا ؟؟ مرد مسن با عصبانیت و نیت طنز گفت : کسانی که با یک کیش مرید آدم می شوند و با یک جیش از من فاصله می گیرند همان بهتر که بروند و گورشان را گم کنند !!

حالا بحثش افتاده و بذار اینم بگم !  ما یه معلمی داشتیم به نام آقای دکتر پیری یکی از معلم های باسواد و با شعور مدرسه ی ما که دو سال به ما درس شیمی و زیست رو تدریس کردند !

یک روز در کلاس بچه ها شروع کردند به اعتراض کردند درباره ی این کلاس درباره ی مشاور و این و آن  ( اشکالات دانش آموزی دیگه ! ) ایشون یه خاطره ی خیلی قشنگی برامون تعریف کرد که من ابتدا با کسب اجازه از ایشون این خاطره و برای شما تعریف می کنم !

ایشون گفتند : من سال دوم یا سوم راهنمایی بودم ( مقطع زیاد مهم نیست  ) و من در یک مدرسه ی دولتی درس می خواندم که حدودا ۴۰ نفر دانش آموز در آن کلاس بود ) کلاس بسیار بسیار غیر مناسبی بود ) و من مبصر این کلاس بی در و پیکر بودم ! از قضا یک روز معلم سر کلاس نیامد و ما معلم نداشتیم و زنگ آخر بود بچه ها به من اصرار می کردند که : بابا ناظم یادش رفته برو بگو اگه معلم نداریم بریم خونه !! منم که وقتی کمی گذشت از خدا خواسته یک نفر رو فرستادم که بره و به ناظم بگه فلان کلاس معلم نداره یه فکری براش بکنید ! خلاصه این پسرک رفت و اومد گفت : ناظم گفت باشه الان میام ! ۱۰ دقیقه ای دیگر گذشت خبری از ناظم نشد ۱۵ دقیقه گذشت و خبری از ناظم نشد !    خلاصه بچه گفتند : بابا این یادش رفته خودت برو بیاد ما رو بفرسته خونه ! منم گفتم : خوب شلوغ نکنید برم بیام ! رفتم ناظم و پیدا کردم و بهش گفتم که بچه ها می گن معلم نداریم ما رو بفرستید خونه !! ناظم گفت : مثلا مبصری کلاس ول کردی اومدی پایین ؟؟!! برو بالا میام می فرستمتون خونه برو حالا !! ما هم اومدیم بالا و گفتم : الان میاد . گذشت و گذشت حدود ۴۰ دقیقه از وقت کلاس رفت همه ی بچه گفتند : ای بابا ناظم خوابش برده نمی دونم یادش رفته تو مبصری ما رو بفرست بریم دیگه !  که همه به من گفتند که خودت ما رو بفرست خونه و همین جوری گفتن و گفتن !! خلاصه منم تو عالم بچگی گفتم خوب کار خوبی می کنم دیگه الانم که دیگه آخرای زنگه !! گفتم باشه وسایلتون و جمع کنید آروم برید خونه ولی بعدا به ناظم بگید که کار داشتید و معلم نداشتید و ... ! گفتند : باشه خیالت تخت باشه ! خلاصه من اینا رو دونه دونه فرستادم رفتند ! ۱۰ نفری نفرستاده بودم که ناظم همه دانش آموزایی که فرستاده بودم رو آورد بالا و گفت : برید تو کلاس !  و خودش هم وارد کلاس شد ! یک نگاه سرد و خشمگینی به من کرد ! و نزدیک آمد گفت : مگه من نگفتم بشینید سر کلاس !؟ مگه من نگفتم کلاس و اداره کن و حواست به کلاس باشه ؟؟!  من تا خواستم جواب بدم ناظم کشیده ای محکم در گوش من زد که صداش تو کلاس پخش شد و بچه ها چشماشون باز شد ! من که حرفم تو گلوم گیر گرده بود !! و اشک تو چشام خشک شده بود !! قرمز شده بودم و داشتم به صورت ناظم نگاه می کردم که ناظم بهم گفت : اینو زدم که یادت باشه هیچ وقتی و هیچ جایی و هرگز با حرف و وسوسه ی مردم شیر نشی و نیفتی جلو چون مثل الان تنها می مونی !!! و کتکشو تنهایی می خوری !!! و هیچ وقتی و هیچ جایی و هرگز با حرف و وسوسه ی مردم کارتو ول نکنی و عقب نکشی که بی عرضه میشی و زندگیت نابود میشه !!

خلاصه : سعی کنید به حرف مردم زیاد اعتنا نکنید تاریخ معلم ماست دیگه نه ؟؟ صبح ریختند تو خیابون گفتند : درود بر مصدق و عصرش ریختند تو خیابون و گفتند : مرگ بر مصدق !

نه به اون درود میشه اعتماد کرد نه به اون مرگه ! 

این قطعه رو هم خودم همین الان گفتم : تقدیم به همه ی کسانی که حرف مرا شنیدند و استفاده کردند !

در این عالم چنین چیزی ندیدی !

که چون دیدی به حرف من رسیدی !

تو با یک کیش اگر  داری مریدی ...!

همان با جیش تو از تو بریدی ....!!؟؟

 

مجید احمدی

 یا حق

 

 

     

زندگی من ...!

زندگی من ...!

بگذار با زیاد خندیدن هایم همه فکر کنند سرخوشم
خودم که می دانم نیستم...!
خودم که می دانم هر شب با صورت مرطوب می خوابم !!!
خودم که می دانم با چه سختی زل می زنم به صفحه های سفید جزوه ها و سعی می کنم سیاهی های رویش را فرو کنم توی سرم...
تمرکز که نداشته باشی، زحمت هایت را مفت از دست می دهی.
وقتی توی چشم هایت کلی خیسی باشد اصلا چطور می خواهی تمرکز کنی روی نوشته ها؟
روی نوشتن هم نمی شود تمرکز کرد حتی.
روان نویس آبی ام را توی دست می گیرم و زل می زنم به صفحه ی سفید و یک دل سیر گریه می کنم و بعد روان نویس و کاغذ را کنار می گذارم و نوشتنم با ننوشتنم تمام می شود.....

دردش زیاد است اما...... شاید زندگی همین باشد !!

جووووووووووووووون !!!!

ترسم از زلزله و طوفان نیست

آنچه می افزاید ترس و اندوه مرا

ریزش کنگره ارزشهاست

لرزش پایگه انسان است...!!

 

 

حس می کنم همه چیز مثل یک کلاف سر در گم با یه گره کور شده !!!

کاش می شد مغزم رو در بیارم بعد آب یخ بگیرم روش تا همه چیز تو ذهنم یخ بزنه و انرژی جنبشی فکرام به صفر مطلق برسه!

خواب گاوی ...!

یه شب خواب دیدم هفت گاو لاغر اومدن و هفت تا نیروگاه برق رو مثل گاو خوردن
تعبیرشو نفهمیدم چیه!
ولی یک هفته بعدش قطعی‌های برق شروع شد!
یه شب دیگه همون گاوای لاغر رو دیدم که کلی چاق شدن! دم دهنشونم قبض برق بود، به گُندگی گاو!
یک هفته بعدش گفتن سوبسید برق رو می‌خوان بَردارن!
یه شب دوباره خواب اون هفت تا گاو رو دیدم که رو کول هر کدوم هفت تا گونی برنج بود. ولی هر کی‌می خواست از اون برنجا برداره بهشون شاخ می زدن!
فرداش برنج شروع کرد گرون بشه!
یه شب خواب دیدم اون هفت تا گاو خیلی کثیف و چرکن
فرداش گفتن تاید گرون شده!
....
دیگه از ترس اون گاوا شبا خوابم نمی‌بره
می ترسم بخوابم و خواب ببینم اون هفت تا گاو یواش یواش همه زندگی منو بخورن و بعدشم خودمو بندازن بالا و استخونامم پس ندن.

 

اينم يه خاطره بود ديگه ! نه ؟؟!!!

امروز از مدرسه داشتم میومدم خونه ( طبق معمول همراه دوستان و با اتوبوس .... ) سوار اتوبوس شدیم خوب جا برای نشستن نبود و ما سر پا ایستادیم کنار راننده یا بهتره بگم کنار در ...! ( طبق معمول ) همین طور وایساده بودیم که یهو نظرم رو یک جمله ی ناقص جلب کرد که روی دیواره ی اتوبوس بالا ی شیشه سمت راننده نوشته شده بود اون جمله ی نصفه این بود : فقط برای امروز ... راستشو بخوای من که ادعام میشه ادبیاتم خوبه نفهمیدم منظور این جمله چیه !!! به دوستم مجتبی محسنی ( یکی از بچه های با حال دبیرستان حکمت ) گفتم: مجتبی اون جا رو ( با دستم نشون دادم ) بنده خدا خم شده بود بیرون و نگاه میکرد ...!!! زدم تو سرش گفتم : خنگول اونجا ...!! ( باز با دستم نشون دادم ) بازم نفهمید ....!!  تا كه يه ذره رفتم جلو همون طور كه داشت راننده به من نگاه ميكرد با انگشت اشاره زير جمله ي ناقص با اشاره خط كشيدم ( يعني اين ....) بعد متوجه شد و جمله رو خوند ..... گفت خوب !!! گفتم خوب نداره كه يعني چي اين جمله ؟؟؟؟ مثله هميشه يه چيزاي من در آوردي از خودش در آورد گفت ولي منو ارضا نكرد كه يهو راننده گفت معني اين جمله رو مي خواي ؟  گفتم آره اين جمله ي ناقص يعني چي ؟  گفت : فقط براي امروز ..... يعني اينكه فقط براي امروز زندگي كن .

 ( با خودم گفتم مرد حسابي مگه مي خاري خوب عين بچه ي آدم جمله تو بنويس ديگه !!! اين قرطي بازي ها چيه در آوردي ....! ) بعد البته خوشحال بودم كه يك جمله ي قشنگ ياد گرفته بودم ها ( به درد سرش مي ارزيد ) خدا رو هم شكر مي كنم ....  بعد بچه ها تبع انگليسيشون گل كرد شروع كردن كه انگليسي اين جمله رو بگن كه شد چيزي كه در زير مي نويسم :

فقط براي امروز زندگي كن .

. You just living for to day  

حالا من نمي دونم اين جمله چقدر درسته ولي حالا يك نظر بوده ديگه حتما به اين نتيجه رسيده كه اين جمله رو نوشته ديگه نه ؟؟؟!؟؟!؟!

چش مايي ! پاتو بردار خفه نشيم !!

اتاق تنهایی .....!! چیه ؟؟

تو نیستی اتاق تنها شده است

خالی شده از احساس و مهر

پر شده از حس نیاز

 اتاق زندان است و من زندان بان خودم هستم

نیستی تا بگویم......

 به خدا دنیا بی تو مرا حبس میشود!!!

تنها نیستی خدا هست !

اگر تنها شدی یا احساس تنهایی کردی  غصه نخور فقط بدون که خدا همه ی آدما رو بیرون کرده تا خودش با خودت خلوت کنه شاید خدا دوست داشته باهات تنها باشه دوباره تو پر از شور میشی دوباره همه میان سمت تو پس عاقل باش و از این تنهایی که میونه تو خدا به وجود اومده استفاده کن و با خدای آسمونا با خالق خودت درد و دل کن خدا این فرصت و به هرکسی نمیده !!! اگه تنهایی لذت ببر ....چون خدا کنارته !!!

 

 

 

زندگی ......!

میزی برای کار

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای سنگ

سنگی برای یاد

این است زندگی .....

من و پنجره و تنهایی....!!

 من به ایستادن در کنار پنجره عادت دارم

  کار من این شدن است

   ایستادن و خیره شدن به یک تصویر کهنه آن طرف پنجره

    اما...........

   فقط بگو

  با جای خالی تو چه کنم ؟؟؟!!!

تخت خواب دو نفره !!! یا اتاق خواب دو نفره ؟!!!

سیاه مثل چشمات اخرین نگاه تو بغض کرده ها، می خونم برات ادما نگام می کنن ،من بغضم اونها ساکت احساسمو می فهمن ولی من یکم ...یکم میون این جمع برا خدانگهداری گفتن تنها ترم، بِدون رفتی اما عمرم نیست شد تو هستی ولی دیگه من نیستم تو می خونی ولی من صدایی دیگه ندارم، به تو می گم یه کلمه توی دلم، دوست دارم یه عالمه برو حرفات تو گوشمه برو یادت تو دلمه برو چشمامو نمی خوام ببینن می خوام مثل یه مرد گریه کنم میخوام مثل یه ادم بغض کرده بشینم تو وره دلم هیچی نگم دلم اشک بریزه من هیچی نگم ،دلم حرف بزنه من هیچی نگم ،حرف داره این دل تو که نیستی خیلی بی کس شده هر چی داشت با نام تو تموم کرد اما نقطه اخرشو تو گذاشتی میون این واژ ها ها که بسه تموم شد. این اخرین باره برات می نویسم دیگه یادی از این نوشته  هم میون نوشته هام نمی مونه گم می شه میشه یه پس مونده میشه یه کهنه می شه هیچی میون نوشته های دیگم میره اون پایینا اگرچه  الان تو اوج خودشه دیگه حرفی ندارم ...اما وقتی میام اینجا وقتی یاد این نوشتم می افتم تو هستی زنده مثل همیشه زنده مثل الان زنده تا ابد.خداحا...نه به امیددید ...نه من باید ساکت باشم هیچ فرهنگ لغتی واژه ای برای این لحظه نداره...تازه تخت خوابمون هم با رفتنت تنها شد حسی نیست برای خوابیدن روش ......!!!

نفس بزرگ برید !!!!

جای خالی تو دارد این فضای خالی که همه می گویند دل باز شده است را دل تنگ می کند اینجا تو هستی پای سپیداری که داشت با همه ی وجود تو را می نگریست طبیعت اوجی در باختن دارد که من بارها انرا دیده ام درختی که داشت با همه ی وجود در مقابل اره مقاومت می کرد وقتی سماجت را دید دیگر کوتاه امد تو به راحتی می توانی درختی را که دیگر نا امیدی از رنگ رخسارش فریاد می کشد را ببری گوسفندی را ذبح کنی نگاهی را بخشکانی و دلی را بشکنی ...دیگر کسی نمیاد کسی مقاومت نمی کند خود را باخته ای در دستان یک برنده می بیند من این برنده بوده ام تو چطور؟ من اوجی در اوج له کردن دل بوده ام تو چطور؟ من نفس پرست تر از یک خیال در حال تبسم بوده ام تو چطور؟ پشت چشمانم وقتی به تو می اندیشم همیشه داغ می شود لبریز از ندامت لبریز از بی رحمی لبریز از صداقت...اوج در نگاه تو بود ندانستم اوج تو بودی ندانستم عاشق تر از من تو بودی نفهمیدم ..سخت تر از این درخت که نبود دل ...اما انرا هم به سقوط دعوت کردم نه به سقوط دعوت نکرم دانستم که با اعتبارم  می توانم به لبه ی پرتگاه بردم انگاه دلت را هل دادم من قاتل شدم کسی ندانست همه گفتند قاتل انست که نفس کسی را بی نفس کند اما من ان نفس بزرگتر را بریدم...

سکوت میکنم برات غزل !!!

                           سکوت

                                      سکوت

                                                      سکوت

                                                                            سکوت

 دلم می خواد کمی سکوت کنم !!!

میذاری ؟!!؟؟!!

آره من می خوام سکوت کنم مثله اون موقع که سکوت میکردیم و حرفی نداشتیم بزنیم یا شایدم داشتیم و نمی تونستیم بزنیم!!!

به یاد سکوت کردن های تو ۳ دقیقه سکوت میکنم !!!!

.................................................................................