سلام سلام صد تا سلام هزار و سیصد تا سلام همش سلام بازم سلام !

آقای محسنی مطلبمو درستش کردم حالا دیگه اخماتو وا کن ...!

آقا امروز داخل مدرسه بودیم و طبق معمول که در زنگ تفریح به سر می بردیم و بچه ها با هم شروع به صحبت و درد دل کرده بودند ! یکی از دوستای من که حدود ۳ سال سابقه ی دوستی داره ( اخلاقش هم یه کم ... نه ... نه ... دو کم گنده !!  ) یه حکایت گفت که خوشم اومد گفتم شما هم بخونید و بدونید بدک نیست هیچی خیلی هم خوبه !!  این دوست ما همون آقای مجتبی محسنی هستش که فردی بسیار بسیار تعصبی - خود شیفته - و ... ولی در کل بچه ی خوبیه ( البته آقا مجتبی من از شما بیشتر از بقیه انتظار دارم آخه من ... آره بگذریم ) خلاصه قصد ندارم زیر سوالش ببرم ولی خواستم در عالم رفاقت اگه مطلب منو می خونه بفهمه که من عاشق چشم و ابروش نشدم حکایتش و نوشتم بلکه فقط و فقط به دلیل قشنگ بودن حکایتش بود ! البته من به خاطر اینکه قبلا تو همین پست درباره ی توصیفش یه چیزایی نوشته بودم که بهش بر خورده بود ازش معذرت می خوام و امیدوارم که به دل نگیره و اینو باور کنه که از قصد نبوده و ....( ولی من خیال می کردم جنبه مجتبی بالاتر از این حرفا باشه ... خوب خلاصه منو حلال کن دیگه عزیز جون  )  دیگه من بیشتر از این سرتون و درد نیارم بریم حکایت و با هم بخونیم !!

بفرمایید خواهش می کنم

نقل می کنند : یه روز یه مرد مسنی داشت از کوچه ای رد می شد که یهو چشمش می خوره به یه پرنده که خونین و بی روح روی زمین افتاده بود و مرده بود ! این مرد نزدیک پرنده ی مرده میره و میگه : کیش !!! بعد پرنده از جاش بلند میشه و می پره تموم افرادی که دور و بر این مرد بودند میان سمت این مرد و دور و برش جمع میشن و تشویقش میکنن و مریدش میشن مثلا !!! خلاصه دو سه هفته ای می گذشت که روز به روز مریدای این مرد مسن بیشتر می شد !!!

تا اینکه این مرد مسن یک روز به همان کوچه ای که در آن پرنده را کیش کرده بود رفت ! و با کمال بی ادبی شلوار خود را پایین کیشد و در جلو چشمان مریدانش و اهالی محل شروع کرد به جیش کردن !! تمام کسانی که آنجا بودن به این مرد مسن شک کردند و از او فاصله گرفتند و این شد که روز به روز تعداد مریدان این مرد کمتر و کتر می شد تا اینکه یک روز یکی از مریدان حلقه به گوش این مرد مسن پیشش آمد و گفت : آخه سرورم تاج سرم این چه کاری بود که در کوچه کردی و آبروی خود را بردی و مریدانت را کم کردی ؟؟؟ مرد مسن پاسخ داد : همان بهتر که هیچ مریدی نداشته باشم ! مرد گفت : آخه چرا ؟؟ مرد مسن با عصبانیت و نیت طنز گفت : کسانی که با یک کیش مرید آدم می شوند و با یک جیش از من فاصله می گیرند همان بهتر که بروند و گورشان را گم کنند !!

حالا بحثش افتاده و بذار اینم بگم !  ما یه معلمی داشتیم به نام آقای دکتر پیری یکی از معلم های باسواد و با شعور مدرسه ی ما که دو سال به ما درس شیمی و زیست رو تدریس کردند !

یک روز در کلاس بچه ها شروع کردند به اعتراض کردند درباره ی این کلاس درباره ی مشاور و این و آن  ( اشکالات دانش آموزی دیگه ! ) ایشون یه خاطره ی خیلی قشنگی برامون تعریف کرد که من ابتدا با کسب اجازه از ایشون این خاطره و برای شما تعریف می کنم !

ایشون گفتند : من سال دوم یا سوم راهنمایی بودم ( مقطع زیاد مهم نیست  ) و من در یک مدرسه ی دولتی درس می خواندم که حدودا ۴۰ نفر دانش آموز در آن کلاس بود ) کلاس بسیار بسیار غیر مناسبی بود ) و من مبصر این کلاس بی در و پیکر بودم ! از قضا یک روز معلم سر کلاس نیامد و ما معلم نداشتیم و زنگ آخر بود بچه ها به من اصرار می کردند که : بابا ناظم یادش رفته برو بگو اگه معلم نداریم بریم خونه !! منم که وقتی کمی گذشت از خدا خواسته یک نفر رو فرستادم که بره و به ناظم بگه فلان کلاس معلم نداره یه فکری براش بکنید ! خلاصه این پسرک رفت و اومد گفت : ناظم گفت باشه الان میام ! ۱۰ دقیقه ای دیگر گذشت خبری از ناظم نشد ۱۵ دقیقه گذشت و خبری از ناظم نشد !    خلاصه بچه گفتند : بابا این یادش رفته خودت برو بیاد ما رو بفرسته خونه ! منم گفتم : خوب شلوغ نکنید برم بیام ! رفتم ناظم و پیدا کردم و بهش گفتم که بچه ها می گن معلم نداریم ما رو بفرستید خونه !! ناظم گفت : مثلا مبصری کلاس ول کردی اومدی پایین ؟؟!! برو بالا میام می فرستمتون خونه برو حالا !! ما هم اومدیم بالا و گفتم : الان میاد . گذشت و گذشت حدود ۴۰ دقیقه از وقت کلاس رفت همه ی بچه گفتند : ای بابا ناظم خوابش برده نمی دونم یادش رفته تو مبصری ما رو بفرست بریم دیگه !  که همه به من گفتند که خودت ما رو بفرست خونه و همین جوری گفتن و گفتن !! خلاصه منم تو عالم بچگی گفتم خوب کار خوبی می کنم دیگه الانم که دیگه آخرای زنگه !! گفتم باشه وسایلتون و جمع کنید آروم برید خونه ولی بعدا به ناظم بگید که کار داشتید و معلم نداشتید و ... ! گفتند : باشه خیالت تخت باشه ! خلاصه من اینا رو دونه دونه فرستادم رفتند ! ۱۰ نفری نفرستاده بودم که ناظم همه دانش آموزایی که فرستاده بودم رو آورد بالا و گفت : برید تو کلاس !  و خودش هم وارد کلاس شد ! یک نگاه سرد و خشمگینی به من کرد ! و نزدیک آمد گفت : مگه من نگفتم بشینید سر کلاس !؟ مگه من نگفتم کلاس و اداره کن و حواست به کلاس باشه ؟؟!  من تا خواستم جواب بدم ناظم کشیده ای محکم در گوش من زد که صداش تو کلاس پخش شد و بچه ها چشماشون باز شد ! من که حرفم تو گلوم گیر گرده بود !! و اشک تو چشام خشک شده بود !! قرمز شده بودم و داشتم به صورت ناظم نگاه می کردم که ناظم بهم گفت : اینو زدم که یادت باشه هیچ وقتی و هیچ جایی و هرگز با حرف و وسوسه ی مردم شیر نشی و نیفتی جلو چون مثل الان تنها می مونی !!! و کتکشو تنهایی می خوری !!! و هیچ وقتی و هیچ جایی و هرگز با حرف و وسوسه ی مردم کارتو ول نکنی و عقب نکشی که بی عرضه میشی و زندگیت نابود میشه !!

خلاصه : سعی کنید به حرف مردم زیاد اعتنا نکنید تاریخ معلم ماست دیگه نه ؟؟ صبح ریختند تو خیابون گفتند : درود بر مصدق و عصرش ریختند تو خیابون و گفتند : مرگ بر مصدق !

نه به اون درود میشه اعتماد کرد نه به اون مرگه ! 

این قطعه رو هم خودم همین الان گفتم : تقدیم به همه ی کسانی که حرف مرا شنیدند و استفاده کردند !

در این عالم چنین چیزی ندیدی !

که چون دیدی به حرف من رسیدی !

تو با یک کیش اگر  داری مریدی ...!

همان با جیش تو از تو بریدی ....!!؟؟

 

مجید احمدی

 یا حق