زندگی من ...!

زندگی من ...!![]()
بگذار با زیاد خندیدن هایم همه فکر کنند سرخوشم
خودم که می دانم نیستم...!
خودم که می دانم هر شب با صورت مرطوب می خوابم !!!
خودم که می دانم با چه سختی زل می زنم به صفحه های سفید جزوه ها و سعی می کنم سیاهی های رویش را فرو کنم توی سرم...
تمرکز که نداشته باشی، زحمت هایت را مفت از دست می دهی.
وقتی توی چشم هایت کلی خیسی باشد اصلا چطور می خواهی تمرکز کنی روی نوشته ها؟
روی نوشتن هم نمی شود تمرکز کرد حتی.
روان نویس آبی ام را توی دست می گیرم و زل می زنم به صفحه ی سفید و یک دل سیر گریه می کنم و بعد روان نویس و کاغذ را کنار می گذارم و نوشتنم با ننوشتنم تمام می شود.....
دردش زیاد است اما...... شاید زندگی همین باشد !!
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 23:50 توسط پریناز
|
سایت رسمی مجید احمدی